تبليغاتX
بحث ها و مطالب جالب و خواندنی روز
بحث ها و مطالب جالب و خواندنی روز

رئیس پلیس امنیت تهران بزرگ با بیان اینكه داشتن نماد سبز ایرادی ندارد و لباس پلیس هم سبز است، در رابطه با مراسم 13 آبان گفت: با كسانی كه بخواهند مسیر برنامه‌های روز 13 آبان را منحرف كنند برخورد می‌شود.

به گزارش ایلنا، سردار علیرضا علیپور در نشست خبری به خبرنگاران گفت: نماد سبز ایرادی ندارد و لباس پلیس هم سبز است. این نماد سبز یعنی چه؟ در یك جمله می‌گویم كه پلیس با كسانی كه بخواهند مسیر مراسم را منحرف كنند برخورد می‌كند.

علیپور در پاسخ به سئوال ایلنا مبنی براینكه اگر منتقدان در محل‌های تعیین‌ شده از سوی سازمان تبلیغات و پلیس حضور یابند و
شعار دهند چه برخوردی می‌شود و چطور افراد تمییز داده می‌شوند گفت: اگر اقدامی خارج از حیطه مراسم 13 آبان بشود، این افراد مخلان نظم هستند و افرادی كه بخواهند مراسم را تحت تاثیر مسائل انحرافی قرار دهند و مراسم را دچار بی‌نظمی كنند، با این بی‌نظمی برخورد می‌شود.



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : 88/08/12 :: 4:25 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

http://files.myopera.com/3eke/albums/539801/child.fun.3eke.ir.jpg

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.



نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو - بابی



بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی


اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی


بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

ارسال شده در تاریخ : 88/08/12 :: 4:24 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی
درباره وبلاگ
اينجا درگاهي است جهت تبادل اطلاعات و بالا بردن سطح علمي و معلومات عمومي افراد،اميد است بتوانيم با كمك شما دوستان گامي مأثر در اين راستا برداشته.
آرشيو وبلاگ