تبليغاتX
بحث ها و مطالب جالب و خواندنی روز
بحث ها و مطالب جالب و خواندنی روز

مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.

چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت: الو... بفرمایید؟... چرا حرف نمی زنی؟

مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد: بهنام، عزیزم، تویی؟... من که بابت دیشب عذر خواهی کردم.

خواهش می کنم با من حرف بزن. بهنام جان...

مرد با صدای لرزانی گفت: عزیزم منم، نادر.

زن گفت: صدات نمی آد. بلندتر حرف بزن. نمی شنوم چی می گی.

مرد به دهنی گوشی نگاه کرد. نیش خندی زد و آن را سر جایش گذاشت.

از باجه که بیرون آمد، دوستش پرسید: به کی تلفن زدی؟

مرد گفت: به همسر سابقم.


ارسال شده در تاریخ : 87/12/14 :: 9:11 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

مرد دیر وقت خسته از كار به خانه برگشت ...دم در پسر 5 ساله اش را دید كه در انتظار او بود:
 
-
سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
-
بله حتما چه سوالی؟
-
بابا !شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به توارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟

 - فقط می خواهم بدانم.
-
اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!پسر کوچک درحالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلارقرض بدهید؟
مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود کهپولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقتبرگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برایچنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم .پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست .مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پولاز من چنین سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که باپسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده، شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواستپول کند.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .
خوابی پسرم؟
-
نه پدر،بیدارم .
-
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتارکرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیااین ۱۰ دلاری که خواسته بودی .پسر کوچولو خندید و فریاد زد: متشکرم بابا !بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد .مرد وقتیدید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: بااینکهخودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد :برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .آیا میتوانم یک ساعت  از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شمارا خیلی دوست دارم...!!!



ارسال شده در تاریخ : 87/12/14 :: 9:11 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

البته این فقط یک حکایت است و چیزی قرار نیست با این حکایت عوض بشه !

 

می گویند  "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم  بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !


"
اینشتین "در جواب نوشت :

 ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شودولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!!!



ارسال شده در تاریخ : 87/12/14 :: 9:11 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی
درباره وبلاگ
اينجا درگاهي است جهت تبادل اطلاعات و بالا بردن سطح علمي و معلومات عمومي افراد،اميد است بتوانيم با كمك شما دوستان گامي مأثر در اين راستا برداشته.
آرشيو وبلاگ