
انا هدیناه السبیل...
مصاحبه با دکتر عصام العماد
مجله منتظرین
لطفا خودتان را معرفی کنید؟
به نام خداوند بخشاینده مهربان و با سلام و صلوات بر پیامبر اکرم وخاندان طاهرینش.
بنده عصام العماد متولد یمن هستیم. از اول دبستان یعنی از شش سالگی وارد مدارس حوزه ی علمیه ی وهابیت و مدارس معروف شدم و تقریباً تا 24 سالگی در مدارس وهابیت بودم. بعد هم كه هم وارد دانشگاه شدم وهم در مدارس مذهبی. بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم امام جماعت یکی از مساجد بزرگ و معروف وهابیت شدم، هم تدریس می کردم و هم درس می خواندم؛ در زمینه اعتقادات وهابیت. اما قبل از اینکه فارغ التحصیل بشوم کتابی نوشتم با نام همبستگی تشیع با قرآن ، و در این کتاب هم تشیع را نقد و تکفیر کردم هم شخصیت امام علی را مورد نقد و بررسی قرار دادم.
ادامه مطلب
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

