تبليغاتX
بحث ها و مطالب جالب و خواندنی روز
بحث ها و مطالب جالب و خواندنی روز

«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه، به بالاترین حد رسید.

به گزارش ابنا، ماشا الیلیكینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینك حجاب اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی می‌گوید از جلوه‌های كاذب سابق متنفر است و اكنون احساس خوشبختی می‌كند.

آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:

 

• چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟

ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.

 

• در زمانی که یك خواننده بودی آیا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟

ماشا: نه؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب، یعنی آب زمزم بنوشم.

 

•  آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسیری طولانی بود؟

ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزدیكترین دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.

روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را می‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!»، من در آن لحظه بسیار گریستم؛ زیرا برای اولین بار در زندگی‌ام بود كه چیزی از خدا می‌خواستم.

 

• در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟

ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می‌کنم. ضمناً برخی از نت‌های مجاز شرعی را نیز می‌نویسم.

 

• آیا موسیقی هم گوش می‌دهی؟

ماشا: بله؛ آثار «گروه ریحان»، «گروه سامی یوسف» و «گروه کت استیونس» ( که پس از اسلام آوردن نام خود را «یوسف اسلام» گذاشت) را گوش می‌کنم.

 

• آیا چیزی از قرآن هم آموخته‌ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟

ماشا: در ابتدا فکر می‌کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد. اما آن را شروع کرده‌ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می‌کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد.

 

• چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می‌گروند از بین هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟

ماشا: اسلام نسبت به ادیان دیگر، محکمترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت‌بخش است.

 

• از اینكه مسلمان شده‌ای چه احسای داری؟

ماشا: احساس خوشبختی. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده‌ام، پس خوشبختم.

 

• و چه تفاوتی با قبل داری؟

ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان‌ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.

 

• آیا گاهی به موفقیت‌ها و درآمد سابق خود فکر نمی‌کنی؟ حسرت آن دوران را نمی‌خوری؟!

ماشا: آن جلوه‌ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی‌ارزش و منفور هستند.

 

• از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می‌کنی هراس نداری؟

ماشا: نه نمی‌ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می‌دانم که دیگران را از راه گمراهی بازدارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.

 

• از اینکه عکس‌های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟

ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس‌ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می‌تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می‌تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی‌های گذشته‌اش را پاک کند، ان شاء الله.

 

• اینك چه چیزی از «اسلام» می‌توانی به دیگران بگویی؟

ماشا: اسلام می‌گوید: «اگر نمی‌توانی راجع به خدا بیندیشی حداقل سعی کن از قید خودت رهایی یابی و پلیدی‌های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می‌خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد.

 

• چه پیامی برای مسلمانان داری؟

ماشا: آرزو می‌کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه‌های آنان ببارد.

 

• و برای غیر مسلمانان؟

ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده‌اند لحظه‌ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده‌ای که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است كمی اندیشه کنند.


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:47 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

9qlmyx.jpg


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:45 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی


 

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد. در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.

تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

 

 

  این اثر خارق العاده را مشاهده کنید


اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند. سالها از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.

یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده"

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:44 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."

جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :

- جینی ! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."

چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده.

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:43 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

ریک استیوز مجری شبکه تلویزیونی PBS آمریکا اسفندماه سال گذشته جهت تهیه یک مستند گردشگری برای شبکه متبوع خود به ایران سفر کرد.

به گزارش عصر ایران (asriran.com) استیوز یکی از قسمت های سری جدید برنامه جهانگردی خود با عنوان « Rick Steves’ Europe» را به ایران و آشنایی با مردم این کشور اختصاص داده است.

استیوز به همین منظور به مدت 10 روز در ایران اقامت گزید و در این مدت ضمن مصاحبه با عامه مردم به تهیه عکس و فیلم از نقاط دیدنی و گردشگری ایران پرداخت.

این مجری آمریکایی می گوید: " ایران، شگفت انگیزترین و جذاب ترین کشوری بوده که تاکنون از آن دیدن کرده ام."

براساس این گزارش قرار است قسمت مربوط به معرفی ایران و جاذبه های گردشگری این کشور در ماه ژانویه از شبکه PBS پخش شود.

برنامه استیوز با عنوان «Rick Steves’ Europe» که حاصل سفرهای وی به شهرهای مختلف دنیاست از جمله برنامه های پرطرفدار در شبکه PBS محسوب می شود.

گزیده ای از تصاویر مربوط به سفر این مجری آمریکایی به ایران که از سایت شخصی وی و مجله Yes!Magazine استخراج شده در ادامه می آید:
 
 
 
ادامه مطلب . . .
 


 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:42 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

2a61304.jpg

 

البته به نظر میرسد نمرات فقط تا نمره 6 محسوب می شده است یعنی نمره 6 بمعنی نمره 20 حالای مدارس بوده است.

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:40 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

2hzmfrd.jpg

 

ادامه مطلب ...

 



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:37 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

مسلمانان خیلی از جاها شبیه مسلمانان ایرانی نیستند ... برای نمونه

مسلمانان آلبانی در صف نماز عید فطر رو ببینید

 

 

مسلمانان چین در جشن فطر

 

ظاهرا مسلمانان دیگر کشورها برای مسلمان بودنشان مجبور نیستند همیشه گریه کنند و توی سرشان بزنند!!!

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:36 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

wvcv36.jpg

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:33 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

 

8bj74ll.jpg

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:32 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

روزنامه فرانسوی لاکروا در گزارشی از تهران به بررسی مسئله فروش کلیه در ایران پرداخته است.
به گزارش البرز این روزنامه به قلم لوئی ایمبرت با توصیف ساختمان بنیاد بیماری های کلیوی ایران که در یکی از خیابانهای فرعی خیابان ولی عصر تهران واقع است افزود : بر روی دیوارهای اطراف ساختمان بنیاد بیماری های کلیوی شماره تلفن هایی به همراه گروه خونی حک شده است.این شماره ها هم مربوط به خریداران و هم فروشندگان کلیه است.اینها بیماران کلیوی اند که بدنبال  دهندگان کلیه می گردند.یا فروشندگان کلیه اند که به افراد خواهان علامت می دهند.
در این مرکز سالانه امور مربوط به حدود دو هزار پیوند کلیه انجام می شود.این بنیاد بیماران و اهدا کنندگان کلیه را که در اکثر مواقع شناختی از یکدیگر ندارند به یکدیگر معرفی می کند.انها درباره قیمتی در حدود سه هزار یورو که معادل یک سال ونیم دستمزد حداقل است مذاکره می کنند.
دولت یک چهارم از این مبلغ را پرداخت می کند و باقیمانده به عهده بنیاد و فرد گیرنده است.در اینجا از بکار بردن لفظ "فروش کلیه" پرهیز می شود.در عوض اهدا کنندگان را به سبب اقدام زیبایشان در برابر خدا و نجات زندگی دیگری مورد تحسین قرار می دهند.برخی اهداکنندگان نیز تمایل ندارند این کار را صرفا مادی تلقی کنند.
سجاد و همسرش که حدود بیست سال سن دارند هر دو با مشکلات مالی روبرو هستند و برای پرداخت بدهی ها و خلاصی از دست طلبکاران تصمیم به فروش کلیه گرفته اند.ناصر بدنبال خرید کلیه ای برای پسر پانزده ساله اش است که از نه سالگی به بیماری کلیوی مبتلا شده و تحت دیالیز است.او نیز ثروتمند نیست و برای خرید کلیه مجبور به گرفتن وام است.
بنیاد بیماران کلیوی در سال هزار و نهصد و هشتاد بویژه توسط خانواده بیماران تاسیس شد.پسر رئیس کنونی بنیاد ، مصطفی قاسمی برای درمان مجبور به سفر به انگلیس و پرداخت هزینه ای بسیار سنگین که برای هر ایرانی غیر ممکن است شده بود.او می گوید: از دیدگاه مذهبی ما این بنیاد را بر اساس فتوایی از امام خمینی(ره) که به هر ایرانی امکان می داد کلیه خود را به ایرانی دیگر و نه فردی خارجی اهدا کند تاسیس کردیم.به لطف خدا هم اکنون ما می توانیم این عمل پیوند را در سطح بسیار خوبی در ایران انجام دهیم.
بنیاد بیماری های کلیوی ایران سازمانی خصوصی است و تنها با کمک های مردمی هزینه های خود را تامین می کند و از دولت کمکی دریافت نمی کند.این بنیاد که هم اکنون صد و سی وهشت مرکز در سراسر کشور دارد هجده هزار بیمار دیالیزی را تحت پوشش خود دارد.
در زمینه پیوند ایران تنها کشوری در جهان است که بطور رسمی به افراد دهنده اجرت پرداخت می کند ضمن اینکه دسترسی به سیستم خود را برای دریافت کنندگان خارجی به منظور پیشگیری از "توریسم پیوند" ممنوع می کند.این سیستمی است که برخی کارشناسان بین المللی ان را تحسین و برخی ان را محکوم می کنند.
در فرانسه اهدای کلیه منحصرا به یکی از اعضای خانواده بدون اجرت و پس از حاضر شدن در کمیسیون کارشناسی که ازادی انتخاب را تایید می کند امکانپذیر است.
در ایران بنیاد بیماری های کلیوی قیمت ها را به طور نسبی پایین نگاه می دارد.خانواده های فقیر به واسطه این بنیاد می توانند مورد درمان قرار گیرند در حالیکه برای انها دسترسی به عمل جراحی گرانقیمت در خارج یا بازار ازاد غیرممکن است.مذاکرات مستقیما میان دهنده و گیرنده با حضور یک پزشک صورت می گیرد.هنگامی که قیمت تعیین شد این دو تا چند هفته و تا زمان رسیدن عمل جراحی و حتی پس از ان یکدیگر را ترک نمی کنند.
برخی اهدا کنندگان کلیه به هیچ عنوان تمایل ندارند کسی از اقدام انها مطلع شود.حسن یکی از اهدا کنندگانی است که حتی حاضر نشد برای کشیدن بخیه به بیمارستان مراجعه کند و خود این کار را انجام داد.
دکتر طاهری می گوید: هر اهدا کننده ای باید توسط یک روانپزشک معاینه شود تا مشخص شود که خود تصمیم به چنین کاری گرفته یا نه. اهدا کننده باید سنی بین بیست ودو تا سی و چهار سال داشته باشد و اجازه نامه ای نیز از طرف همسر یا والدینش و نیز پزشک معالج داشته باشد.
دکتر طاهری می گوید: وظیفه ما نجات جان هاست نه اینکه اهداکنندگان چه کسانی هستند نه اینکه پس از عمل جراحی چگونه خواهند بود.این تنها انتقادی است که به سیستم ایران وارد است و ان اینکه به ندرت افرادی را که تمایل به مخفی کردن عمل جراحی خود دارند تحت نظر می گیرد.


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:32 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

لذت

 

نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را مى‏زند.
نمى‏دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛ دوباره مى‏پرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده و آرایش زن دیگرى است و حالش دگرگون شده ، من را اصلاً نمى‏بیند. باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مى‏آیم.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند و نگاهت نمیکنند .
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى‏زنید؛ در حالى كه دغدغه این را ندارید كه شاید گوشه‏اى از آرایشتان ، پاك شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیك‏ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را كنترل كنید؛ زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران كنید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید و صد قافله دل كثیف، همره شما نیست.
چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى كرم سر قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى كه مى‏توانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را.
چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد این حجاب!


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:31 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

استاد علم و اخلاق حاج آقای مرتضی آقا تهرانی تعریف می كند كه: وقتی در «مؤسسه اسلامی نیویورك» مشغول فعالیت بودم روزی دختر جوانی آمد كه می خواست مسلمان شود؛ گفتم برای پذیرفتن اسلام، ابتدا باید خوب تحقیق كنید بعد اگر به این نتیجه رسیدید كه دین اسلام دین حق است می توانید مسلمان شوید. او رفت و شروع به مطالعه كرد. در این بین چندین بار دیگر به من مراجعه كرد و در نهایت با ناراحتی گفت: «اگر مرا مسلمان نكنید من می روم و در وسط سالن داد می زنم و می گویم: من مسلمانم!» گفتم حالا كه در پذیرفتن اسلام مصمم شده اید فردا كه روز میلاد است بیایید تا در طی مراسمی تشرف شما انجام شود. روز بعد، در بین مراسم گفتم این خانم می خواهد امروز به دین مبین اسلام مشرف شود. یكی از حضار گفت: «لابد این دختر عاشق یك پسر مسلمان شده و چون دین ما اجازه ازدواج او را نمی دهد می خواهد به صورت صوری مسلمان شود.» گفتم: «از صراحت لهجه شما متشكرم! ولی این طور كه شما گفتید نیست زیرا او در مورد حقانیت اسلام، مطالعه گسترده ای داشته است. به عنوان مثال در عقاید اسلامی چیزی به نام «بداء» هست كه می دانم هیچ كدام از شما چیزی از آن نمی دانید ولی این دختر خانم می داند، به هر حال او در آن مراسم مشرف به اسلام شد. خانواده وی كه مسیحی بودند با دیدن حجاب او، شروع به آزار و اذیت او كردند. این آزار و اذیت ها روز به روز بیشتر می شد به حدی كه مجبور شدم با حضرت «آیه الله مظاهری» تماس گرفته و جریان را با ایشان در میان گذارم. ایشان فرمودند: «آیا احتمال خطر جانی وجود دارد؟» گفتم: «بی خطر هم نیست.» فرمودند: «پس شما به ایشان بگویید می تواند روسری خود را بردارد.» ماجرا را به آن خانم ابلاغ كردم و گفتم: «می توانید روسری خود را بردارید.» او پرسید: «آیا این حكم اولیه است یا حكم ثانویه است و به خاطر تقیه صادر شده است؟» گفتم: «نه! حكم ثانویه است و به خاطر تقیه صادر شده است.» گفت: «اگر روسری خود را بر ندارم و به خاطر حفظ حجابم كشته شوم آیا من شهید محسوب می شوم؟» گفتم: «بله!» گفت: «والله روسری خود را بر نمی دارم هر چند در راه حفظ حجابم جانم را از دست بدهم.»
البته بعد از این ماجرا خانواده او نیز با مشاهده رفتار بسیار مؤدبانه دخترشان از این خواسته صرف نظر كردند.

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:24 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی


تصویر بوعلی را روی اسکناس 20 سامانی (واحد پول تاجیکستان) تاجیکستان می بینید. بعد از ترک های ترکیه و مصادره مولوی، حالا نوبت تاجیکستانی ها است که مدعی یکی دیگر از چهره های ایرانی شوند. آنها عید نوروز را در یونسکو به نام خودشان ثبت کرده اند و پزشک ایرانی را هم به نام تاجیکستان سند زده اند. هیچ بعید نیست دیگرانی هم مدعی حافظ و سعدی شیرازی شوند.البته اختلاف هایی این چنین با کشوری مثل تاجیکستان جای تعجب و حتی انتقاد ندارد، چرا که این کشور خود در حوزه تمدن ایران واقع است و تاجیک شناختن بوعلی یعنی ایرانی بودن او.

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:24 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

من که بدجوری حسودیم شد ببینین نامرد چه حوری هایی داشته12.gif

 

1z1u686.jpg

 

 

خوداییش من از اینا خوشگل ترم

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/28 :: 11:21 بعد از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی

یک روز صبح که می‌نشینند پای سیستمشان، متوجه می‌شوند که سیستم عامل ویندوزشان خراب شده‌است و درست کار نمی‌کند.
ببینیم هرکس چه می‌کند:

 
احمدی‌نژاد
یک ربع بعد، در یک مصاحبۀ مطبوعاتی اعلام می‌کند، مدارکی دارد که نشان می‌دهد عده‌ای از داخل، به شرکت سازنده ویندوز علامت داده‌اند که کاری کند که نرم‌افزارهایی که ایرانی‌ها کپی می‌کنند، مشکل‌ساز شود. ظهر همان روز طی نامه‌ای تمام هیئت‌مدیرۀ شرکت ماشین‌های اداری و انفورماتیک را برکنار و عده‌ای از بروبچز دفتر ریاست‌جمهوری را به جای آن‌ها منصوب می‌کند و شب به اخبار بیست‌وسی دستور می‌دهد که خبر دست‌یابی به تکنولوژی گیاهیِ ساخت ویندوز به‌دست محققان ایرانی را اعلام کند.
 
خاتمی
اول باور نمی‌کند که ویندوزش خراب شده باشد و نیم‌ساعتی جلوی مانیتور معصومانه و با گردن کج می‌نشیند تا شاید دلش به رحم بیاید و درست شود... بعد یک ساعتی برای کامپیوتر دربارۀ فلسفۀ اخلاق و لزوم گفتگوی تمدن‌ها و ارتباط بین مردم‌سالاری دینی و درست کار کردن ویندوز صحبت می‌کند. بعد بلند می‌شود، می‌ایستد و یک « استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم» اجرا می‌کند. بعد هم که می‌بیند هیچ‌کدام فایده‌ای ندارد، با ترس و لرز و بعد از چند بار استخاره دستگاه را خاموش می‌کند.
 
هاشمی رفسنجانی
لبخند می‌زند و آنقدر صبر می‌کند که یا بتواند شرکت مایکروسافت را وارد ایران کند و یا بیل گیتس را به خاک سیاه بنشاند.
 
کروبی
با عصبانیت تمام چند فحش آب نکشیده به هرکس که کامپیوتر را ساخته، می‌دهد و بعد نامه اعتراض‌آمیزی به جنتی می‌نویسد و پس از ذکر چند خاطره از اوایل انقلاب، شورای نگهبان را مسئول بالا نیامدن ویندوز و به ریاست‌جمهوری رسیدن احمدی‌نژاد معرفی می‌کند.
 
محسن رضایی
با بروبچه‌های سایت بازتاب (تابناک) تماس می‌گیرد تا خبر بسیار تندی در مورد فساد اخلاقی مخترع کامپیوتر و سازندۀ ویندوز منتشرکنند و کامپیوترش را در این بین از پنجره به بیرون پرتاب می‌کند.
 
مصطفی معین
می‌زند زیر گریه و قهر می‌کند.
 
قالیباف
بلافاصله به واحد انفورماتیک شهرداری (بچه‌های سابق واحد انفورماتیک ناجا) تماس می‌گیرد تا ترتیب نوشتن یک سیستم عامل جدید را بدهند. بعد به واحد تابلوها و علائمِ شهرداری (بچه‌های سابق تابلوها و علائم ناجا) دستور می‌دهد تا یک روزشمار در محل ساخت سیستم عامل جدید نصب کنند... بعد، از واحد آموزش ضمن خدمت شهرداری تهران (قاعدتاً باز هم واحد آموزش ضمن خدمت سابق ناجا) می‌خواهد تا مقدمات آموزش و اخذ مدرک MCSD او را فراهم کنند.
 
علی لاریجانی
با جواد لاریجانی مشورت می‌کند.
 
جواد لاریجانی
با دوستانش در انگلیس مشورت می‌کند و قرار می‌شود آن‌ها با مقامات آمریکایی لابی کنند تا اجازه بدهند او با نماینده شرکت مایکروسافت در زیر پل سانفرانسیسکو ملاقات خصوصی و تماس محرمانه‌ای داشته باشد. در این تماس نطفۀ بسیاری از حوادث در حوزۀ سیستم‌های عامل بسته می‌شود.
 
ابراهیم یزدی
بلافاصله به بهانۀ معالجۀ پروستاتش راهی آمریکا می‌شود و آن‌جا از خود بیل گیتس یک نسخۀ ارجینال از ویندوز ویستا هدیه می‌گیرد و بعد از شش ماه به ایران برمی‌گردد.
 
عسکراولادی
(اصولاً حتی در عالم فرض هم محال است که ایشان با کامپیوتر و سیستم عامل آشنایی داشته باشد.)
 
فاطمه رجبی
بلافاصله در نسخۀ دست‌نویسی که دیشب نوشته بوده و در آن هاشمی و خاتمی و کروبی و قالیباف و پانزده نفر دیگر از مسئولان و مقامات مهم مملکتی را خائن و فاسد و جاسوس و پارتی‌باز و غارتگر نامیده بوده‌است، نام فیل گوتس (بیل گیتس) را هم وارد می‌کند و برای یکی از مسئولان وبلاگ شخصی و سایت خبری رسمی‌اش فکس می‌کند تا هم‌زمان در چند سایت خبری و فردا در چند روزنامه دولتی به چاپ برسد... بعد مشغول سیب‌زمینی پوست کندن می‌شود.
 
حسین شریعتمداری
بلافاصله گفت‌وشنود بسیار بامزه، انتقادی، مرتبط و مؤدبانه‌ای دراین باره قلمی می‌کند. مثلاً تو این مایه‌ها:
گفت: شنیدی این بیل گیتس بی‌شعورِ عوضیِ گفته ما با ویندوزمان ایران را نابود می‌کنیم.
گفتم: از این خرپور خاک‌برسر آمریکایی هر چی بگی برمیاد.
گفت: اما این آدم احمق مگه با چند تا ویندوز و ...

 


ارسال شده در تاریخ : 87/07/23 :: 1:44 قبل از ظهر :: توسط : محمد صالح شفیعی
درباره وبلاگ
اينجا درگاهي است جهت تبادل اطلاعات و بالا بردن سطح علمي و معلومات عمومي افراد،اميد است بتوانيم با كمك شما دوستان گامي مأثر در اين راستا برداشته.
آرشيو وبلاگ